بغض بهار
در راهی ما بین ِ انقلاب تا آزادی ...!
آزادی می فروشند... آزادی را به حراج گذاشته اند... آزادی را به قیمت ِ جان به حراج گذاشته اند... آزادی را به قیمت ِ نفس به حراج گذاشته اند... آزادی را به قیمت ِ گلوله ای در نای به حراج گذاشته اند... آزادی را به قیمت ِ پرپر کردن ِ جگر گوشه های مادران ِ این خاک به حراج گذاشته اند... آزادی را به قیمت ... آری آزادی را به حراج گذاشته اند ... شاید اندکی گزاف... شاید اندکی گران... در این حراج قیمت ِ حراجی نیست!!! آنها که آزادی خواستند ... اکنون خوابیده اند زیر ِ خروارها خاک... اما ... اما آزادی ِ که با خون خریداری شود ارزشمند می شود... اما من ... من یادم باشد که خواهان ِ آزادی نباشم ما زنجیر زادگان را چه کار به آزادی...؟ ما دلمان را به همین دست و پای زنجیر شده خوش کرده ایم ما مردگان را چه به آزادی ...؟ ما دلمان را به همین قبر ِ کوچکمان خوش کرده ایم ما خاکستر شدگان را چه به آزادی؟ ما دلمان را به هم آغوشی با باد خوش کرده ایم ما دلمان را به هیچ خوش کرده ایم چون هیچ هم برای دل خوشی ِ ما نیست!!!! ما را به جرم ِ خواستن ، در این زندگی ِ همچون مرگ سَر می بُرند... و پس از مرگ نیز آتش می زنند ما را به جرم ِ زندگی خواستن ... !!!!! عدالت ِ جالبی است در دنیا بندگانش ... در آخرت خودش... خنده دار است خنده دار نه من آزادی نمی خواهم من هیچ نمی خواهم من هیچ را هم نمی خواهم ...! من این جبر ِ مطلق را نمی خواهم ... نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم ... ما که سیاه پوش بودیم اما خودمان را نیز سیاه کردند رنگمان را نیز سیاه کردند سبز ِ حسین را سیاه کردند سبز ِ حسین را به قیمت خون ِ جوانانش سیاه کردند مرگ ِ رنگ آری مرگ ِ رنگ مرگ ِ رنگ منم و تنهایی امروز می خواهم بنویسم : از انسانهایی که چون حلقه ی اشک را در چشمشان می بینی میتوانی تا اعماق ذهنشان را بخوانی از انسانهایی با دردهای مشترک با غمهای همسان .از انسانهایی بگویم که چون دردی در سینه دارند همه را چنان پنهان می کنند که انسان نمیتواند حتی دروغهایشان را باور کند آنان که از اندوه های فراوان گریزی به دنیای تفنن و خنده های مکررو فریبنده می برند تا مسکنی باشد بر این زخم ولی افسوس وصد اندوه که هر لحظه نشتری جدید بر سینه ی این زخم می نشیند و تنهایان را تنها تر میکند. می خواهم بنویسم از انسانهایی که عشق را نمی دانند ، میدانند یا نه . با هر تلنگری یا در سکوت فرو میروند ویا سعی میکنند فراموش کنند . از آنانکه بیش از آنکه اندوهگین باشند پریشان و سر در گمند و با وزش هر نسیمی جهت خویش را تغییر میدهند گهی خندانند گهی گریان، گهی عارف گهی حیوان . اینان انسانهایی هستند که ثبا تی از خود ندارند . می خواهم بنویسم از انسانهایی که حتی فکر استفاده از فکر وزبانشان را هم نمی کنند و فقط به فکر استفاده از جبر، زور و حرکات نادرست ، هستند . انسانهای عجیبی که همواره همه چیز را به سخره می گیرند و چیزی برای جدی بودن در وجودشان نمی یابی همواره به همه چیز می خندنند فریاد میزنند و بی پروا از وادیه می گریزند وپای مسئولیت هیچ یک از اعمالشان نمی ایستند. اینان انسانهای اطرافشان را می آزارند و بی آنکه پروایی از این موضوع داشته باشند از آن لذت میبرند و روزگارشان را همان طور که تا به امروز سپری کرده اند سر میکنند. می خواهم بنویسم از انسانهایی که از وضعیتشان گریزانند ومی خواهند هر طور شده شرایطی جدید بیابند و دیگر به گذشته ی خود باز نگردند حال هر فضایی که می خواهد باشد ودر هر کجایی که باشد.از انسانهایی بگویم که تمام تفریحاتشان غیر عقلایی و احماقانه است تمام فضای زندگیشان را شهوت ، دود و مستی فرا گرفته است و هر فرصتی را برای استفاده از آنها ویا استفاده از زمان وصحبت در مورد افتخاراتشان سپری می کنند ولی به راستی سرشار از حماقت است و دیگر هیچ ... . می خواهم بنویسم از انسانهای ساده ای که حتی نمی توانند کوچکترین حق ضایع شده ی خود را از دیگرن بگیرند اینان ناتوانان آینده ی جامعه هستند ومن از دیدنشان غمگین می شوم ودلم میخواهد کاری برایشان بکنم ولی افسوس ... . اما در میان اینان کسانی هستند هر چند اندک اما مهمترین چیز را هنوز فراموش نکرده اند . اندک اند ولی خاص ، می خواهند که ثابت بمانند و زود با هر جمعی مخلوط نمی شوند . اینان خدا را فرموش نکرده اند ،هنوز خدارا فرموش نکرده اند . اندوهگین می شوند اما با نفسی توکلی دوباره می یابند و از وادی غم می گذرند . براستی اینجا به این نتیجه می رسی که انسان موجود عجیبی است که اینگونه می تواند در غالبهای مختلف جای بگیرد و من تعجبم از این است که من چگونه می توانم این همه نا همگونی را تحمل کنم و هیچ نگویم !! . باید سکوت کرد که : سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و... من . یک جوانه ی شاداب و با طراوت تو باغچه ی محبت خانواده ما سبز شده خودشم مثل اسمش با طراوت و دوست داشتنیه . با دستهای سفید و تپلی پاهای کوچولو و نقلی . یک جورایی با تولدش رنگ دیگه ای به خانواده داده . بچه ها دوست داشتنی ترین بهانه های زندگی اند 

کوچکترین نوه ی خانواده و تربچه نقلی فامیل .
با اومدن باران کوچولو منم از تنهایی در اومدم اینم عکسش:
| Design By : Night Skin |

